بازم اومدم که بشی سنگ صبورم و به حرفای خسته کنندم گوش بدی الان تو انتخاب واسه زندگیم سر 2 راهی موندم عقلم یه چیزی میگه احساسم هم تاییدش میکنه ولی بعضی وقتا احساسم سرکش میشه مثل دریا که حتی وقتی ارومه میشه فهمید که همین الانه طوفانی بشه دلم میخواد از فکر کردن راحت بشم میخوام یه ادم بیخیال بشم که به هیچی فکر نمیکنه و همیشه خوشحاله کاشکی میتونستم به عقب برگردم شاید زندگیم رو تغییر میدادم تا از همه اتفاقات جدید زندگیم خلاصی پیدا کنم خدایا ازت کمک میخوام تا راه درست رو سر راهم قرار بدی از فکر کردن بیش از حد خسته شدم میخوام بخوابم تا وقتی که تمام این افکار از سرم بره بیرون و بتونم با خیال راحت چشمام رو باز کنم و با خیال راحت بتونم نفس بکشم ولی بعد از چند وقت اومدم بگم که این چند روزم مثل روزهای قبل یه روزاییش خوب بود و یه روزاییش بد ولی همه این روزها با خوبی و بدیش برام گذشت سعی میکنم از این به بعد زودتر بیام دوباره بعد از چند وقت اومدم چون دلم برای وبلاگم تنگ شده بود تو این چند وقت اتفاق خاصی واسم نیفتاد ولی خب از هفته دیگه میخوام برم سر کلاسام و سرم حسابی شلوغ میشه واسه همین دیگه زیاد نمیتونم بیام بهت سر بزنم وبلاگ قشنگم ولی قول میدم هر وقت تونستم بیام واز خاطراتم برات بگم خدایا کمکم کن راهی رو که انتخاب کردم درست باشه و بتونم تا اخرش باهاش باشم و اونم باهام بمونه و وسطای راه خسته نشیم تو این دو روز فقط داشتیم باهم بحث میکردیم ولی خیلی از مشکلاتم حل شد و تونستم باهاش کنار بیام امیدوارم بتونم کمکش کنم تا زندگیش رو عوض کنه و بتونه ترس رو تو وجودش بکشه و زندگی جدیدی رو شروع کنه خدایا توام مثل همیشه کمکم کن
تو این چند روز ترس تو وجودم بود نمیتونستم فکر کنم
تو این چند روزی خیلی دلم گرفته بود نمیدونم چرا هر وقت دل من میگیره دل
اسمونم میگیره چون تو این چند روزی بارون اومد اولین باری بود که از رعد و
برقش نترسیدم بارون توی این چند روزی میبارید تا من بتونم روح
خستمو شستشو بدم خدایا دوست دارم ممنونم ازت خدایا دیشب حرف دلمو بهش زدم
و اینکه فهمید دوسش دارم و برام عزیزه امیدوارم پیشم بمونه و هیچ وقت از
دستش ندم خیلی دوسش دارم خدایا کمکم کن تو همیشه با منی ایندفم در همه
لحظه هاش باهام باش امروز ایده جالبی برای اینکه بیام بنویسم نداشتم ولی یه دوست کمکم کرد بهم گفت از سکوت بنویسم از چیزی که تازگیا باهاش درگیرم بیشتر اوقات سکوت میکنم برام زندگی پوچ شده فکر میکردم داداشیم درکم میکنه ولی اونم دیگه از دست کارام خسته شده مطمئنم خودم مقصرم اینقدر بهونه گیری میکنم که اونم خسته میشه خب تازگیا وقتی هم با یکی بحثم میشه زود حالم بد میشه اینم دست خودم نیست ظرفیتم کم شده تو دوستداشتنمون تعادل رو نگه نمیداریم که طرف مقابل بهمون نمیرسه میبینیم انقدر ازمون فاصله داره طول میکشه و حسرت اینو میخوریم خیلی بهونه گیر و بیحوصله شدم عوض شده بشه
2سال از اولین روزی که شروع به نوشتن تو این وبلاگ کردم گذشت
اصلا باورم نمیشه که این 2سال با تمام خاطرات خوبی و بدش تموم شد
خیلیها اومدن و خیلیها رفتن
ولی مهم ترین حادثه ای که تو این یک سال افتاد
اینه که یکی رو که تمام زندگیمه دوست دارم
و نبودنش مثل مرگ تدریجی میمونه
روز اولی که این وبلاگ رو نوشتم
فکر نمیکردم دوباره بتونم کسی رو دوست داشته باشم
و بتونم تو زندگیم قبولش کنم
ولی حالا میبینم که زندگی فراز و نشیب های زیادی داره
و الان سر راه زندگیم کسی قرار گرفته
که بودنش در کنارم باعث ارامشمه![]()
خسته شدم از این زندگ پوچ و بی فایده
خسته شدم از اینکه اونی رو که دوست دارم باید فرسنگها ازم دور باشه
خسته شدم از اینکه هر وقت دلم براش تنگ شد نتونم ببینمش
خسته شدم از این نفس های بیهوده
خسته شدم از زنده موندن و جای کسان دیگه رو اشغال کردن
خسته شدم از اینکه نمیتونم تصمیم بگیرم که چی کار باید بکنم
خسته شدم از حرفها و کارهای تکراری روزمره
خسته شدم از دوستایی که همشون ادعا میکنن دوستن
خسته شدم از اینکه نمیدونم اخر این داستان زندگی من چی میشه
دوست دارم چشمام رو باز کنم وببینم همه این اتفاقات یه کابوس بوده ![]()
![]()
![]()
![]()
یا تصمیم بگیرم واسه همین از امروز میخوامبزارمش کنار
و تا یه حدودی هم موفق شدم
میگن از هر چی بترسی سرت میاد
منم واسه اینکه این بلاسرم نیاد
از این ترس لعنتی فاصله میگیرم
و میدونم تا جایی که خودمون بخوایم میتونیم باهم باشیم![]()
![]()


![]()
شنبه اومدم دیدمت خیلی بهم خوش گذشت
چون داداشیه خوشلمو بعد از یک سال دیدم
خب شاید بینمون بگو مگو شد ولی همین که دیدم واسه من کلی بود
راستی همه پاستیل و کاکائوهایی که واسم خریدی رو خوردم
دستت درد نکنه فرداش هم اومدم دیدمت
ولی خب اون روزم بینمون یه بگو مگوی کوچولو شد که زود تموم شد
گردنبندتم تا اخر عمرم میزارم تو گردنم باشه خیلی دوست دارم
راستی ما ادماچرا تا یکی اشتباهاتمون رو به یادمون نمیاره پررو تر میشیم
و همه چی رو به نفع خودمون تموم میکنیم
فکر نکنید اینو با داداشیم بودما در مورد یه بنده خدای دیگه بود
چون داداشیم همیشه در مورد من کوتاه میاد و همیشه درکم میکنه
روز 23 و 22 سال 1388 یکی که همیشه به فکرمه اومد و دیدمش![]()
![]()
که چرا همه ماها
بعضی وقتا اینقدر تند میریم
وقتی هم که صبر میکنیم تا بهمون برسه
که اگه بخواد بهمون برسه خیلی
و وسطای راه خسته میشه
و بازم از هم دور میمونیم
که چرا همیشه از هم دوریم
تو این چند روزه
دیدم نسبت به ادمای اطرافم
دارم سعی میکنم بتونم بشم
همون ادم قبلی اگه
خدایا داداشیم خیلی ماهه دوسش دارم
و دوست دارم ![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |









